تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
دلشوره های آفتابگردان
دلشوره های آفتابگردان

پدرم آلزایمر دارد تحت درمان است و با داروهایی که مصرف می کند تا حدی کنترل شده است اما حافظه کوتاه مدتش بسیار کوتاه است شاید چند ساعت ...

دیروز بعد از چند ماه انتظار خاله ام که عاشقش هستم از راه دور قرار شد به شهرما بیاید . خب شاید فکر کنید این چه ربطی به پدرم دارد. عرض می کنم . گاهی اشتباهات همیشه بد نیستند . گاهی اشتباهات آنقدر پایان خوبی دارند که آدم وسوسه می شود که هی اشتباه کند ... من چند ماه پیش خاله عزیزم را به جای دعوت به گروه خانوادگی به گروه دوستانم دعوت کردم آنهم اشتباهی ! اما به محض اینکه دعوت شد دوستانم از او استقبال گرمی کردند و خاله ام شد خاله ی آنها :)

صبرداشته باشید هنوز مانده تا آلزایمر پدرم را وارد ماجرا کنم...

دیروز همان طور که گفتم خاله ام به دعوت دوستان که او را ندیده بودند قرار شد بیاید و قرارمان هم شد پارک .. قبل از آن زنگ زد وگفت اول باتفاق خاله و دختر خاله و زن دایی و ... خلاصه پنج شش نفر میایم تا خواهرم ( مادر من) را ببینم .. ما خوشحال از این آمدن منتظرشدیم . خلاصه در حیاط باصفا و قدیمی مان نشسته بودیم که برایم کاری پیش آمد . گفتم من برم نیم ساعت دیگر می آیم برویم پارک دوستانم را ببینیم.

چشمتان روز بد نبیند همینکه رفتم و جایی بودیم که امکان برگشتن سریع نبود. مادرم زنگ زد نفس هایش تند بود معلوم بود فشارش بالاست .. گفتم چی شده ؟ گفت پدرت همه میهمانان را انداخته بیرون گفتم چرا؟ از قول پدرم گفت : خیلی شلوغ می کنند و پشت سرم غیبت می کنند !!!!! و دیگر گریه اش مجال نداد.. کلی حرف زدم تا ارامش کنم ولی مگر میشود خواهر و همه ی فامیلش را یکجا پدرم از خانه بیرون کرده باشد و با حرف های من آرام شود..

از آن طرف خواهرم تماس گرفت و گفت با خانواده در راهند تا به شهر پدری اش بیاید.. چه پیچ در پیچی شده بود. مادر فشارش بالا و خطرناک. خاله و بقیه دلخور و شاید دلگیر . خواهرم در راه خانه ما که چند روز بمانند. و دوستان در پارک منتظر ..

کلافه شده بودم ! از همه طرف فشار بود ..

کوتاه کنم این قصه را که بالاخره من با عجله به پارک رفتم تا دوستانم از این جریان چیزی نفهمند . خواهرم با خانواده رسید ند . مادرم شب فشارش را با قرص زیرزبانی پایین آوردیم و دوستان با خاله عزیز رودرو آشنا شدند و خیلی هم خوش گذشت شاید فرصتی شد تا فضای مجازی گروهمان بشکند... و وهمه چیز واقعی شود.

هرچند همه میهمانان عزیزی که دیروز از منزل ما رفتند همه متفق القول بودند که نه تنها ناراحت نشده اند بلکه حق را هم به پدرم می دهند که مریض است و دست خودش نیست..

آخر ماجرا جالب بود... پدرم مثل همیشه با خیال آرام شامش را خورد و بعد رو به مادرم کرد و گفت : امروز کسی اینجا آمده بود؟!!!!!!!

خدایا خودت به ما توان تحمل این بیماری را بده !!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 92 ،

پیرزن نشسته بود گوشه ای و ساز می فروخت. وقتی دایره را در دستش می چرخاند انگار آهنگ زندگیش را می نواخت دلنشین بود و ساده.. تا نزدیکش شدم گفت بیا بخر... نمیدانم چرا نتوانستم مقاومت کنم یکی از دایره ها را به دستم داد ...ومن سرمست از اینکه می توانم مثل او بنوازم راه افتادم.. به خانه که رسیدم هرچه تلاش کردم نتوانستم حتی شبیه او بنوازم. انگار زندگی من خیلی خوش آهنگ نبود. چند روزیست زده ام به دیوار و دوستش دارم. می دانم یکروز یاد می گیرم آهنگ زندگی ام را شبیه همان پیرزن مهربان بنوازم...ساده و دلنشین..





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،

امروز خسته از کار روزانه آخر وقت راه افتادم سمت اصناف محترم شهرمان . تا کارت عضویتم را که با صدوچهل هزارتومن واریز به حساب اتحادیه هنوز در اولین پله ی خود بود تمدید کنم.. رسیدم با سه نامه ی سنگین که هرکدام مرا به سویی راهنمایی می کرد یکی شهرداری ، یکی دارایی و یکی هم خود اصناف اولین قدم را برداشتم وارد اصناف که شدم دوفیش بلافاصله برای واریز صادر شد.. من هم با ملایمت به حاج آقای مسئولش گفتم: حاج آقا بخدا انصاف نیست همین دو روز پیش من صدوچهل تومن واریز کردم.. درامدم اونقدر نیست که بتونم این مبلغ ها را هزینه کنم. سرمبارکش را بالا نیاورد تا حتی نیم نگاهی بیندازد که مخاطبش چه کسی است ؟ من هم عصبانی فیش های بانگی را برداشتم و درحالی که غرولند می کردم آمدم بیرون دلم خیلی گرفته بود .نه ازاین فیش های واریزی ، نه از درآمدی که ندارم ، نه از پدری که با آلزایمرش ... نه از فشار بالایی که مادر دارد و هر روز باید نگرانش باشم ..ازاینها بود و اینها همه اش نبود... رسیدم دورمیدان اصلی شهر . ناگهان صدای مکبّر را از مسجد جامع شنیدم عجّلوا بالصلواة... در آن هوای گرم درحالی که آتش از آسمان می بارید سرم را بالا گرفتم و به مناره های برافراشته اش خیره شدم .. وبلند بلند با خودم فکر کردم : خدایا ، خودت قضاوت کن ! این انصافه .. از هر چی که خلق کردی سهم ما تلخی و بدی و زشتی شد و سهم دیگران شیرینی و زیبایی هاش آنهم برای بنده هایی که حتی نمیدونن قبله ت کدوم وره ؟ خدایا یعنی ازاون بالا با همه بزرگیت مارو نمی بینی ! یعنی انقدر ریزیم ، انقدر کوچکیم .. خدایا میشه یه بار هم تو صدام کنی !! میشه بیای نزدیک تر ، میشه مهربون تر باشی م ، بغض و عصبانیت همه وجودمو گرفته بود. به خودم آمدم که رهگذران دارند بدجوری نگاهم می کنند..

رسیدم ، و در گیرودار مشکلات عدیده و روزمره ام بودم که پیامکی کوتاه از طرف خدا به دستم رسید. می گویم خدا چون دقیقن هماان چیزی بود که می توانست این عصبانیت و رنجش و دلگرفتگی ام را ملایم تر کند:

در جشنواره استانی شعر انتخاب شده بودم ..جشنواره ای که هم جایزه نقدی دارد و هم از لحاظ هنری می تواند روحیه بخش باشد ..

همانجا بودم که فهمیدم خدا خیلی نزدیک است به من، حتی از مناره های مسجد هم نزدیک تر !

خدایا سپاس که تو را دارم :)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 85 ،
2015-08-08

یک روز آفتابی و گرم تابستان. اول هفته است و برخلاف جنب و جوشی که باید باشد خبری نیست. نشسته ام پشت میزِ مثلا کارم و به خلوت سالنی خیره می شوم که پر از حرف است ... پر از کسادی است ، پر از نداشتن..

نشسته ام و با خودم فکر می کنم چه زود روز به شب می رسد و شب جایش را به صبح می دهد... نشسته ام و به واژه ای فکر می کنم که مثل پیله ای دور خودمان تنیده شده و با همه فشاری که به روح خسته مان وارد می کند باز هم بیشتر از همیشه در خودمان می تنیم ...

«تکرار» «تکرار» «تکرار»... روزهایمان تکرار است ، روزمرگی هایمان تا حد مرگ به تکرار می رسند . و ما فقط زنده ایم ....

خسته ام .. از نوع خستگی های تکراری ،خسته ام از حرف زدن ، از راه رفتن ، از کار کردن ، از خوابیدن .

دلم می خواهد دنیای دیگری را تجربه کنم . دنیایی که تا چشمانم راببندم و به جایی فکر کنم ، همانجا باشم.

دلم می خواهد زندگی ام پر ازرفتن باشد . نه ماندن در ظلّ آفتاب، نه پوسیدن

دلم نمی خواهد فردا و فردا و فرداهایم مثل دیروز و دیروز و دیروزهایم باشد.

خسته ام ازاین همه دیدن ، شنیدن ، حرف زدن..

خسته ام ازاین همه تردیدها که هیچ راهی به یقین ندارند.

خسته ام ازاین همه ناباوری ها که ایمان در آن هیچ جایی ندارد.

خسته ام از بدی ها ، نامهربانی ها ، بدبینی ها ، از این همه کلاف پیچ در پیچ روزمرگی ها...

دایره وار زندگی می کنم واسمش را گذاشته ام فردا ، آینده :((

دلم جهانی دیگر می خواهد که تکرار در آن واژه ای بی مفهوم باشد!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،

گاهی از خانه تا محل کارم را که معمولا بخاطر نزدیکی اش پیاده گز می کنم و سرم همچنان که پایین است و قدم هایم کند حواسم هم به در و دیوار و مغازه ها و مسجد محل هم هست. مسجدی که درست سرچهارراه محل کارم واقع شده و همیشه با اذان گوش خراش اما دلنوازش شیپور بیدار باش را می زند و ما آنقدر در روزمرگی هامان غرقیم که هیچ فرقی ندارد اگر موسیقی بشنویم و یا اذان... بی تفاوت چسبیده ایم به روزهای کشدارمان که همینجور دارد از سروکولمان بالا می رود . این روزها برگه های ترحیم زیادی به در و دیوار مسجد چسبیده (مرداد و شهریور قانون نانوشته ی شهرمان است که میزان مرگ و میر بالا برود !! ) برگه هایی که علامت رفتن است. ومن در حال قدم زدن فکر می کنم که برگه ترحیم من چه شکلی باشد تأثیرگذارتر است . اصلا نیاز هست عکسم را هم که می دانم در شهر کوچک من زیاد هم معمول نیست بزنند. اصلا آیا خواندن اصل و نسب و نوع مرگ مرا مثل همیشه رهگذران می خوانند وشانه ای تکان می دهند و سرشان را مثل پاندول اینو و آنور می چرخانند یا کسی هست که ناگهان با دیدن برگ ترحیم من ته دلش هررری بریزد و بگوید وای فائزه هم رفت ؟ قدم می زنم و با خودم فکر می کنم دنیای ما چقدر کوچک است .. دنیای ما چقدر زمان خور است . همینطور روزها و شبهایمان را می خورد و ما دلمان را خوش کرده ایم به این که شب برسد و ما دوره های مضحک و خنده آور تا حد تهوع گروههای مجازی را دنبال کنیم و اسمش را بگذاریم دلخوشی . درحالی که واقعیت زندگی ما یک کهکشان نوری با دنیای مجازی مان دارد.

چه فاصله ی عمیقی است بین دنیای واقعی من با دنیای مجازی که در ذهنم ساخته ام و اتفاقا در همان ذهن خیالباف خودم چند نفر هم حضور دارند که آنها هم مشابه من هستند...

قدم می زنم و به برگه های سفید و قبض های رنگارنگی فکر می کنم که این روزها با این کسادی بازار دارد بدجوری شکنجه ام می کند. وهنوز پرداختشان نکرده ام . قدم می زنم و به سکوت خانه ای می اندیشم که نصف شبش با ظهرش هیچ فرقی نمی کند به جز صدای پای آدم هایی که دراطرافم می آیند و بی صدا می روند . به جز صدای بشقاب و قابلمه هایی که گاه از حرص و عصبانیت به هم می خورند. سکوت این روزهای خانه مان بدجوری آزار دهنده است ..

می رسم و پله ها را بالا می روم. قفل را که باز می کنم . باز هم سوز گزنده ی سکوت از مغازه ام به پیشانی ام می خورد . ومن فکر می کنم چقدر روزمرگی هایم کش دار شده است... مثل آرزوهایی دور و درازی که هیچوقت به مقصد نرسید!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 84 ،
نگرانی را می شود از سکوت های بی دلیل
از کابوس های شبانه
از خیره شدن به در و دیوار
از حواس پرتی های روزانه و تکرار حرف ها که «مگه با تو نبودم حواست کجاست؟»
نگرانی را می شود ازدل هزار رفته فهمید
این روزها نگرانی شده برایم مثل نفس کشیدن ! نگران خیلی ها . خیلی هایی که ظاهرا به من ربطی ندارند و اصلن در دنیای واقعی من جایی ندارند!
بی قرارم ..یک جا بند نمی شوم .
بی حوصله ام دیگر داشتن و بودن و رفتن هیچ چیزی و هیچ کسی و هیچ جایی خوشحالم نمی کند
کودک درونم خیلی وقت است که منزوی شده .. انگار کسی ترسانده باشد .. اصلن لال شده ..
این روزها فقط دلخوشی ام شده دوره کردن رمان های کتابخانه ام
و خواندن فروغ عزیز .. که درمیان ذهنیت آلوده و بیمار گونه ی من مثل زلالیت یک رود جاری است..
.
و این منم
زنی تنھا
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک ھستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستھای سیمانی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،
2015-08-12

دیروز جمعه نبود و من فکر می کردم جمعه است . این را درست بعد از یک روز کامل در اشتباه ماندن، دوستی یادآوری کرد ومن شرمگین ازاین اشتباه بزرگ دلم گرفت . چون تازه داشتم به شبی می رسیدم که به زعم خودم فردایش شنبه بود اما نبود. فردایش چهارشنبه بود و دو روز دیگر باید جمعه ای دلگیر را تجربه می کردم . شاید بهتر است بگویم تحمل می کردم.

از جمعه ها بیزارم . از جمعه های پر از تنهایی و یأس و دلتنگی

از جمعه ها بیزارم ، جمعه هایی که درست از ساعت 6 عصر شروع می شود و تا 8 شب آدم را نصف جان می کند.

این روزها انگار همه روز هایم جمعه است . پر از تعطیلی و بیکاری . پر از بی هوایی و بی قراری. جمعه هایم این روزها خط ممتد کشیده اند روی تمام روزهایم . تمام لحظه هایم . جمعه ها را چرا از تقویم پاک نمی کنند.

تابستان ، جمعه و روزهایی که عمرشان به هزارسال می رسد انگار.

من از جمعه ها بیزارم و اگر توانایی اش را داشتم روی جمعه خط قرمز می کشیدم .

روی جمعه هایی که متروک تر از ویرانه های دلم شده اند :(





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،

ده سالگی آدم ها فراموش نشدنی ست . مثل یه خاطره روشن تو ذهن می مونه. ده سالگی ناب ترین سن یه آدمه . و امروز محمدامین برادرزادم 10 سالگیشو تموم کرد. خیلی دوست داشتم خاطره ی خوبی براش بجا بذارم . دوست داشتم وقتی از ده سالگیش میگه به امروز فکر کنه.

عصر کلی ذوق کرده بود. و من با همه مشغله ها و نگرانی ها و دردهام . یهویی اون و داداش کوچیکشو برداشتم و زدیم بیرون. بردم کوهستان پارک . یه جای خوب و باصفا که هرچقدر می تونن بدوند و بهشون خوش بگذره . بیشتر از اونی که به امین ومتین خوش بگذره منو آروم کرد. من چقدر نیاز به این هوا داشتم و نمی دونستم . و نتیجه این شد که کلی خوردیم ، راه رفتیم ، عکس برداشتیم و بالاخره حس کردم که می تونم عمه خوبی برای اونا باشم .


امین و متین خیلی دوستتون دارم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 88 ،

همیشه از جیغ بچه ها بخصوص جیغ بنفششان اعصابم متشنج می شود. وقتی محل کارم صدای جیغ زیر و فراصوتی بچه ها به هر دلیلی در سالن پاساژ می پیجد انگار تک تک سلول هایم را از هم می پاشاند. جالب اینجاست که بقیه همکاران و رهگذران به راحتی از کنار این صداها و جیغ ها می گذرند... شاید تقصیر از اعصاب له شده من باشد. شاید من با بقیه متفاوتم حتی در درک کردن اصوات ..

دراتاقم که می نشینم کوچکترین صدایی مرا از جا می کَندَم . حتی شده عطسه ی مادر ... حساس شده ام به نگاه ها ، به حرف ها ، به صداها ، به سکوت ها .

می دانم مقصر منم . نه هیچکس دیگر . منم که باید محاکمه شوم. منم که باید محکوم شوم. دیگران زندگیشان را می کنند. می خندند. جیغ می زنند. گریه می کنند و برای هر رفتارشان دلیل دارند . منطقی و محکمه پسند. اما این منم که غیرعادی ام . منم که مثل دیگران نمی توانم ساعتها به چرت و پرت های دیگران بخندم . این منم که نمی توانم ذهنم را مشغول بیهوده ها کنم . و بی خیال همه چیز شوم. این منم که نمی توانم غصه های دیگران را فراموش کنم . این منم که نمی توانم مثل همه باشم ...

بگذریم ! نمی دانم چند قدم مانده تا آغاز ویرانی من! دارم از درون می پوکم و خرد می شوم . آرام.. آرام ... نمی دانم چه وقت ، کجا ٰ! شاید همین روزها .. شاید همین دقایق ! شاید هرجای ممکن .!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،


آخ ازاین نوشته ... صدبارخوندمش :)



خدا گفت:"بخوان برای من بخوان،این منم که دوستت دارم،سیاهی ات را و خواندنت را"

و کلاغ خواند.این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد

بالهایت را کجا جا گذاشتی نوشته ی عرفان نظر آهاری




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 94 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2245
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 1
  • بازدید این هفته : 12
  • بازدید این ماه : 92
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه